دشت سه چاه، گوسفندهایم مشغول چِرا بودند.با موتور آمد سمت دشت. پیاده شد. دست داد و روبوسی کرد: «آقامنصور، شنیدم چوپون باصفایی هستی. خونه تون هم که نزدیک مسجده. چرا نمی آی پیش ما؟»

_ والا تا حالا نیومدم مسجد. روم نمی شه.

قبل از اذان بود که گله را آوردم خانه. در طویله را می بستم که صدای بلندگوی مسجد پیچید توی حیاط: «آقامنصور، رسیدی دِه یا نه؟ گله رو آوردی؟ اگه کارت تموم شده، بیا پیش ما

چند بار تکرار کرد: «آقامنصور، آقامنصور، برادر، کجایی؟ زودتر بیا. بدون تو شروع نمی کنیم.» سر حوض وضو گرفتم و رفتم مسجد الزهرا(ع). کاری که هیچ وقت نکرده بودم. از روز بعد، قبل از اینکه توی بلندگو اسمم را صدا بزند سعی میکردم حداقل نماز مغرب رابروم خودش نشام بدهم تا شسخ دست از سرم بردارد

ازکتاب اردیبهشت اتفاق افتاد