طوری محمدتقی پیش پدرش می نشست و رعایت ادب می کرد، انگار پیش امام زمان عج نشسته باشد. هیچ حرف اضافه ای نمی زد. هی پایش را بیشتر جمع می کرد. ساعت ها همان طور دوزانو و باادب پیش پدر و مادرش می نشست. زمان مجردی اش به هیچ وجه راضی نبود، مادرش صبح بلند شود، از خواب و برایش صبحانه آماده کند؛ درحالی که مادرش با محمدتقی طوری برخورد می کرد که انگار فقط همین فرزند را دارد؛ فدایی محمدتقی بودند خانواده اش.

ازکتاب هفت روز دیگر