پدرش بغض کرده بود ولی ساکت بود:بلند میشد ومینشست ؛را به راه میرفت توی کوچه وباز برمیگشت خانه

مادرشوهرم هم انگار توی این دنیا نبود؛عین خیالش هم نبود که کسی چیزی میخورد یانه؛انگار رفته بود توی کما؛ورد زبانش شده بود علی

ازکتاب راز انگشتر فیروزه