آخرین لحظات
نشسته بودم وسرتا پا نگاهش میکردم و به ذهنم میسپاردم؛پیشانی بلندش و چین بزرگی که وسطش بود؛ریش هایی که همیشه مرتب بود
یا خود میگفتم یعنی اینها را دوباره خواهم دید؟
ازکتاب راز انگشتر فیروزه-شهید علی اقایی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 22:29 توسط مریم
|