خیلی آرام گفتم: «آقاعلی جان، یادته بابا همه ش می گفت دعا کن من شهید بشم؟» گفت: «آره؛ چطور مگه؟»

پیر شدم تا بتوانم به او این خبر را بدهم. سرش را بوسیدم. نوازشش کردم و بعد گفتم:

«بابا به آرزوی خودش رسید. مثل بابای امیرعباس شهید شد.» به خوبی احساس کردم که علی با شنیدن این خبر از درون فروریخت. بااینکه به روی خودش نمیآ ورد و سعی می کرد ساکت باشد، ولی بغض عجیبی گلوگیرش کرده بود

ازکتاب کنج حرم