بهم رور داشت از هر چیزی که وقتش را بیهوده تلف می کرد، یا هر چیزی که به ا ندازۀ ذره ا ی برایش ایجاد وابستگی می کرد، فاصله می گرفت. موبایل لمسی که داشت، را کنار گذاشت و یک موبایل ساده خرید. لباس خریدنهایش کم شد. زیاد هم در بند غذا خوردن نبود. این فاصله گرفتنها حتی به موتورش رسید. آن روز بعد از شام، زنگ زد به محمدآقا برادرش. گفت: «موتور منو میخوای؟»

ازکتاب کنج حرم