یزله
حاج کاظم را دیدم؛میدانستم غم بزرگی را تحمل میکند؛با کمر خمیده محکم واستوار ایستاده بود
میگفت گریه نکنید؛یزله برید شاد باشید؛جابرم عاشق شهادت بود؛پسرم به آرزویش رسید
اشکهایش سرازریر شد؛خودش هم یزله می فت و مردهای کنارش هم دردی میکردند
ازکتاب تعبیر یک رویا-پدرشهید
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 20:32 توسط مریم
|