کلا ابراهیم را آدم قانع و شاکری شناختم. یک تکه نان خشک یا خیار را جوری می خورد که انگار بره بریان خورده بود. غذا را جوری می جوید و دست و بالش را همراهش می خورد که آدم دل ضعفه می گرفت. اعتماد به نفس هرکس که برایش آشپزی می کرد را به عرش می برد؛

ازکتاب ابراهیم ساره