سی سال بود هروقت خواسته بود باقلوا بخرد مستحقی پیدا شده بود وپولش راداده بود به او

هردفعه به نفس خود کفته بود:باقلوا بی باقلوا؛بازهم باید صبرکنی

ازکتاب گوهرشب چراغ