ت کتاب روایت بی قراری نوشته دخترکوچک شهید هر روز بهانه نیگرفته برن مزار؛میگه راه دور بود ؛بیمه بیکاریمون درست نشده بود؛مهمون داشتیم هر روز

یه روز به عکس حسین نگاه کردم گفتم حسین جان آرام کردن فاطمه با خودت

بعد شب دخترشهید خواب باباشو میبینه؛

باباگفت هر روز میاد به ما سر میزنه؛تو قبر هیشکی نیست؛نکاهش دور تا دورخانه را میگردد؛بابانشست کنارم وگفت فاطمه من توخونه ام؛شبا میام کنار تختت؛چرا میای مزار شهدا؟من اونجا نیستم

ازکتاب روایت بی قراری