دستم را رها کرد و رفت. زینب آب را پشت سرش ریخت. حسین داشت پیاده می رفت و ما رفتنش را تماشا می کردیم. زینب و فاطمه چند بار صدایش کردند.

بابا... بابا... انگار نمی شنید. انگار نمی خواست که بشنود. بی آنکه سرش را برگرداند یا توجهی کند رو به جلو می رفت. به سر کوچه که رسید، سوار ماشین شد و ما دیگر ندیدیمش

ازکتاب روایت بی قراری-شهید حسین محرابی