فردایش زنگ زد. رفته بود زیارت حضرت زینب س گفت سفارشت را به حضرت زینب س کرده ام. گفتم اتفاقاً من هم دارم سفارشت را به حضرت زینب س می کنم که مواظبت باشند و صحیح و سالم برگردی. گفت انتظار نداری که فقط دعای تو مستجاب بشود؟ انگار چیزی به دلم چنگ انداخت. جایی توی سینه ام سوخت. این مرد چرا این بار این طوری حرف می زند؟ همه چیزش متفاوت شده بود. حرف زدنش، رفتارش، نگاه کردنش.

ازکتاب دخترها بابایی اند