قلبم گاهی چنان تند میتپید که فکر میکردم هر آن ممکن است تار و پودش از هم بگسلد
محض ورود آقا، اشک چون باران بر گونههای همۀ ما جاری شد. مخصوصاً پدر آقامصطفی چنان از شوق گریه میکرد که شانههایش بهشدت میلرزید. من دلم نمیخواست اشک در این لحظات حساس، جلو نگاهم را بگیرد. با اینحال چارهای نداشتم جز اینکه از پسِ پردۀ اشک شاهد تحقق این رؤیا در بیداری باشم. زیر لب زمزمه کردم: «خدایا وقتی این دیدار اینقدر مارو به وجد میاره،خبر ظهور حضرت مهدی عج با ما چه میگنه؟آیا میتونیم خبر ظهور حضرت رو بشنویم وقلبمون از خوشحالی نایسته؟
ازکتاب رویای بیداری-شهید مصطفی عارفی
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 7:17 توسط مریم
|