عمه هـــا اصلاً بچـــه را به من نمی دادنـــد. همان دوروبر مثل مهمـــان می چرخیدم تا وقت شـــیردادنش می شـــد. آن وقـــت منتظر می ایســـتادند تا دوبـــاره او را ببرند. پای اســـماعیل بـــه زمین نمی رســـید بـــس که بغـــل عمه ها بود. هرشـــب دعـــوا می کردند که پیش کدامشـــان بخوابد.

ازکتاب مادر ایران