خانم ام البنین ع
داشتیم از شناسایی برمیگشتیم حس کردیم مسیر برگشت را گم کرده ایم،نگاهم افتاد بع سعید،سرش پایین بودو لبهایش آرام آرام تکان میخورد
گفت هروقت به مشکلی برمیخورم به نیت خانم ام البنین صلوات میفرستم،تا به حال خانم منو از درکاهش دست خالی برنرگدونده
یه جا نوشته تبلت رو گم کرده بودیم،توش پر از اطلاعات بود،تمام باغ زیتون رو زیرو روکردیم تا پیداش کردیم
سعید با هق هق کفت هروقت حاجتی دارم صدتاصلوات نذر خانم ام البنین میکنم،ردخورد نداره خانم جواب میده
ازکتای من سعیدم
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۳ ساعت 23:1 توسط مریم
|