ت کتاب اشک رامهلت ندادیم،فصل آخرش از زبان شهید ابولفضل محمدی هست

یه جا خطاب به همسرش که ۱۳سال منتظر مونده میگه :

و تو سیزده سال منتظر استخوانی، نشانی، پلاکی، چیزی از من ماندی. من مدیون تو بودم که این قدر تهور به خرج دادی و حرف ها و سختی ها را به جان خريدی تا من به معشوقم برسم. تو هم سهیم هستی، فکر کردی ما زیر دین کسی می مانیم؟!