او میان هیچ عکسی، هیچ نامه ای، هیچ سفارش و لیستی نبود. من تا سه سال در خانۀ مشترکمان ماندم. همدم ملکه شدم. مادری که خود را می فشرد توی اتاقک آشپزخانه، در را می بست و شیر آب را باز می کرد که صدايش نرود بیرون و با گمشده اش حرف می زد و گريه... گريه... او شد مونس من، من شدم همدم او. هرچه تعريف می کرد، با جان ودل گوش می کردم. خسته نمی شديم از مرور خاطرات. تا شب از کودکی ابوالفضل می گفت. شب پدرش می آمد،میشدیم هم کلام هم

پ.ن:بعد از ۱۳سال یک کبسه استخوان تحویل دادند ویک جفت پوتین که ته پوتین نوشته بود ابولفضل زهرا،وگفتند جای هیچ گلوله ای روی بدنشان نبود و دراثر شکنجه شهید شده بودند

ازکتاب اشک رامهلت ندادیم،همسر ومادرشهید ابولفضل محمدی