پدرشهید
پیرمرد همینطور که کنج اتاق نشسته بود و تسبیح میشمرد،سرش را بالا آورد و با چشمانی غمبار و نگران گفت:خبری از صفدر نداری؟
دلم آتش میگرفت وقتی با این چشم های آماده ی اشک خبر جوانش را میگرفت
اژکتاب خانم ناز
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن ۱۴۰۳ ساعت 22:20 توسط مریم
|