پیرمرد همینطور که کنج اتاق نشسته بود و تسبیح میشمرد،سرش را بالا آورد و با چشمانی غمبار و نگران گفت:خبری از صفدر نداری؟

دلم آتش میگرفت وقتی با این چشم های آماده ی اشک خبر جوانش را میگرفت

اژکتاب خانم ناز