تا چشم به هم زدیم، سرخی خورشید یادمان انداخت که کم کم باید برگردیم. بزرگ ترها داشتند وسایل را جمع می کردند. آقاجان آمد پیشم و دستم را گرفت که برویم سمت ماشین؛ ولی مامان داشت سوی دیگری می رفت. صدایش زدم. انگار نشنید. او که ساعتی چشم از من برنمی داشت، حالا کنار ساحل تنهایم گذاشته بود و می خواست با دایی برود. دیگر نتوانستم بایستم و فقط رفتنش را ببینم. دستم را از دست آقاجان کشیدم و دنبالش دویدم. باتمام قدرتم صدایش کردم.گریه کردم به امید اینکه مثل هربار بیاید و بغلم کند.اما با یک دنیا حسرت فقط از دور به اشکهایم نگاه کرد

ازکتاب مرضیه-مادرشهید حجت الاسلام محمود تقی پور