مش باقر خیلی محتاط بود،دلش نمیخواست برای من وبچه هایش مشکلی پیش بیاید.

محمدرضا بزای اینکه پدرش رانگران نکند چبزی به او نمیکفت

برعکس،کاری نبود که از من پنهان کند،برای همه ی کارهایش بامن مشورت میکرد

هیجوقت دلش را خالی نمیکردم،بلکه به عکس تشویقش میکردم،

من هم درباره ی همه جیز نظر او را میخوایتم

اژکتاب حلوای عروسی-مادرسهید محمدرصا مرادی