تشویق
مش باقر خیلی محتاط بود،دلش نمیخواست برای من وبچه هایش مشکلی پیش بیاید.
محمدرضا بزای اینکه پدرش رانگران نکند چبزی به او نمیکفت
برعکس،کاری نبود که از من پنهان کند،برای همه ی کارهایش بامن مشورت میکرد
هیجوقت دلش را خالی نمیکردم،بلکه به عکس تشویقش میکردم،
من هم درباره ی همه جیز نظر او را میخوایتم
اژکتاب حلوای عروسی-مادرسهید محمدرصا مرادی
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم دی ۱۴۰۳ ساعت 21:59 توسط مریم
|