میدانستم
من می دانســـتم که بچه هایم شـــهید می شـــوند. از رفتار و کردار و نیت و باطنشـــان مشـــخص بود. از وقتـــی بچه هـــا می رفتنـــد جبهـــه، مـــن هـــر روز منتظر خبـــر شهادتشـــان بودم. خـــودم را آمـــاده کرده بـــودم. به خـــدا می گفتم: «خدایـــا، ممنونم کـــه فرزندی به مـــن دادی کـــه در ایـــن راه فـــدا کنـــم.» گریـــه می کردیم ولـــی بعـــد از گریه هایمان خوش حـــال بودیم که محســـن به آرزویش رسبده
ازکتاب عزیزخانم
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی ۱۴۰۳ ساعت 23:20 توسط مریم
|