وقتی بچه ها مریض می شـــدند من خواب وخوراک نداشـــتم تا حالشان بهتر شود. برایشـــان روضـــه نذر می کردم، اشـــک می ریختم و بـــه خدا التماس می کـــردم. اگر از چیزی ناراحت می شـــدم، ســـعی می کردم بچه هـــا متوجه ناراحتی ام نشـــوند؛ ولی احســـان همیشـــه می گفت: «مامان من از چشـــم هایت می فهمم که حالت خوبه یـــا نـــه. اگه قرمز باشـــه یعنی یـــه اتفاقی افتـــاده که نمی خـــوای به ما بگـی

ازکتاب عزیزخانم