دستش خالی بود،پرسیدم ساعتت کو؟

خیلی بی تفاوت گفت،یکی از بچه ها ازش خوشش اومده بود،گرفت نگاهش کنه،گقتم مال خودت

حرصم گرفت،گقتم علی اون کادوی سرعقدمون بود،رادوی اصل بود

سری تکان داد وگفت:اینقدر ازین ساعتا باشه و مانباشیم،تا توانی دلی به دست اور

از کتاب گلستان یازدهم،شهید چیت سازیان