مادر بودم و محمد را از ریشـه ی جانم داده بودم و آن شـب مثل کسـی بودم که چیزی از وجودش کنده شده باشد. رختخوابم را توی اتاق محمد پهن کردم و تا صبح هرچه ایـن پهلـو بـه آن پهلـو شـدم و اسـتغفار کـردم و صلـوات فرسـتادم، خـواب به چشمم نیامد. بعد از نماز صبح کمی برای خودم روضه خواندم. به حضرت زینـب س توسـل کـردم و خـدا را قسـم دادم به قلـب آرام و مطمئن خانم، تا مـرا شـرمنده نکنـد. مبـادا این همـه سـال حـرف زده باشـم و حـالا کـه نوبـت امتحان خودم رسیده بود، روسیاه شوم. فکر می کردم از دریای صبر بی بی قدر یک ذرّه هم به من برسد، برایم بس است. خدا صدایم را شنید. بعد از روضـه ی تـک نفـره و توسـلم، آرام گرفتـم. تمـام اضطـراب و دل نگرانی هایم را همان جا همراه سجاده بقچه کردم و بلند شدم.

ازکتاب تنها گریه کن-شهید محمد معماریان