نفس من هم
یکهو انگار دلم ریخت. با خودم گفتم نکند بچه نفـس نکشـد و زبانـم لال همیـن جـا تمـام کنـد. از مـادرم یـک آیینـه کوچـک خواستم. زانو زده بودم کنار بالشت کوچکی که زیر سر محمد بود و هرچند دقیقـه یـک بـار، آیینه را می گرفتم جلوی دهانش و نگه می داشـتم. ثانیه ها را می شمردم؛ رویش که بخار می نشست، نفس من هم بالا می آمد
ازکتاب تنها گریه کن-شهید محمد معماریان
+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر ۱۴۰۳ ساعت 21:41 توسط مریم
|