دستم بالا نمی آمد. به زور از زیر قرآن ردش کردم. پاهایم توان نداشت پشت سرش راه بیفتم تا دم در. نفهمیدم در چهره ام چه دید که این قدر زود خداحافظی کرد. از داخل چارچوب با چشمانم بدرقه اش کردم. در پاگرد اول ایستاد. برگشت نگاهم کرد. تازه متوجه شدم موهایش را کوتاه و مرتب کرده است. زل زدیم به هم. نه من حرف زدم نه او. نفسش را پرسروصدا بیرون داد. انگار با چشمانش کلماتم را می بلعید. انگار لقمهٔ بزرگی توی گلویم گیر کرده بود

ازکتاب آرام جان-