ساک شهید رو که آوردن توش بشقاب وقاشق وچنگال مخصوص زکریا بود

دختر سه ساله ش تا اونو دید شناخت،تا سفره مینداختبم بشقاب و قاشق باباشو میاورد نمیذاشت کسی جای باباش بشینه

بعضی شبها از مصیبت دلتنگی قاشق را به بشقاب میکوبید وشام نخورذه میخوابید،با دیدن حال و روز فاطمه مانیز میلی به غذا نداشتیم و سفره دست نخورده می ماند

ازکتاب کاش برگردی