زکریا از دم در برگشت.کفشهایش را درآورد،چند لحظه ای جلوی فاطمه ایستاد وتماشایش کرد.خم شد و صورت فاطمه رابوسید.یک دنیا حرف پدر دختری در همان چند لحظه سکوت رد و بدل شد‌

ازکتاب کاش برگردی-شهید زکریا شیری