خدا رحمکرد مادرشوکت بود
رفتم تو حموم
مانی اومد پشت در،درو از پشت قفل کرد
بعد هی گریه مبکرد مامانی بازکن
گفتم برو مامان بزرگو صدا کن بیاد درو بازکنه
چند دقیقه بعد دیدم مادرشوکتو آورد درو بازکرد
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 17:42 توسط مریم
|