دیرزو یه مولتی پار چهار با لیبر پین بستری شد

پسرکوچولو و شوهرش پشت در منتظرش بودن

هربار از اتاق زایمان میومدم بیرون چشمم میفتاد به پسرش یاد مانی میفتادم اشک تو چشمام جمع میشد

شب ساعت یک داشتم برمیگشتم دیدم با باباش تو راهروی طبقه همکف خوابیدن

صبح رفتم دیدم تازه بیدارشده باز دلم کباب شد

شب داداشش بدنیا اومد