سووییچ
صبح رفتبم خونه صدیقه دختردایی بابا، مانی ماشینشونو دید
گریه مبکرد سوییچ بدبن من ماشینتونو جابه جاکنم
شب صدیق و شوهرش اومدن خونمون عید دیدنی،علی اکبر تا اومد سوییچ داد مانی،گفت به خانومم گفتم چرا گذاشتی باگریه بره،سوییچ میدادی بهش ،اون که بلد نیست روشن کنه
وقتی میخواستن برگردن من سوییچو از مانی کرفتم دادم بهش،گفت به زور که نگرفتی؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین ۱۴۰۳ ساعت 23:56 توسط مریم
|