امروز از بیمارستان اومدم خیلی خوابم میومد

مادرشوکت مانی رو برد بیرون

گفت برگشتنی سرچهارراه چشمش افتاد به یه ماشین شبیه تو،اتفاقا راننده ش هم خانم بود،یهو شروع کرد به مامان مامان کفتن

گفتم بابا مامانت نیست

گفت گریه افتاد که مامان

آوردمش خونه بببینه تورو