دیروز ضبح رفته بودیم جام،سزوجهان جلو درشون بود رفتیم خونه شون

مانی هی دست به وسایل میزد،میزفتم میگزفتمش

میگفت شوهرش میگفته وقتی بچه بوده میرفته خونه مادربزرگش میگفته باز نکن نکنو اومد