بخاطر دعای فقیر
سرم درد میکرد
به امین گفتم بریم نوافن بخریم
توراه مانی گربه میکرد
جلو در داروخونه یه زن وشوهر با بچه کوچیک داشتن جوراب و اسکاچ و دستگیره میفروختن
داشتم میرفتم توخانومه گفت ازم خرید کن
رفتم داروخونه،دیدم نوافن نداشت
برگشتم دوباره گفت ازم خرید کن
ازش خرید کردم
سوار ماشین شدم گفتم خدایا مانی زود بخوابه،بلافاصله خوابید
به امین گفتم دیگه دارو خونه بعدی نگه ندار،بیدار میشه
اومدم خونه دیدم نوافن داریم و ندیده بودم
اومدم این خاطره رو بنویسم،گفتم اگر بلاگفا باز شده باشه که نورعلی نوره،دیدم باز شده
+ نوشته شده در یکشنبه سوم مهر ۱۴۰۱ ساعت 20:24 توسط مریم
|