اولین خواهش
داشتم ظرفای ناهارو میشستم
مانی رو گذاشتم تو روروئک
گریه میکرد هی برمگشیتم بهش ملاقه میدادم مینداخت
بعد دیدم اومده پامو میکشه بغلش کنم
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 21:23 توسط مریم
|
داشتم ظرفای ناهارو میشستم
مانی رو گذاشتم تو روروئک
گریه میکرد هی برمگشیتم بهش ملاقه میدادم مینداخت
بعد دیدم اومده پامو میکشه بغلش کنم