خونه دخترعمو سلطنت زوضه بود

من ومانی جلو درحیاط نشسته بودیم

چادررنگی سرم بود نرفتیم خونشون

گفتم کاش از روضه یه چی به ما برسه

بعدش خاله کبری و مرضیه از اونجا اومدن خونه ما

خاله از کیفش یه کیک از روضه دراورد رفت