د
داشتم با مانی دالی بازی میکردم
پارچه مینداختم روصورتش،برش میداشتم میکفتم د(به فتح د)
یهو تا برداشتم اون گفت د
وخندید
ولی دیگع تکرار نکرد
داشتم با مانی دالی بازی میکردم
پارچه مینداختم روصورتش،برش میداشتم میکفتم د(به فتح د)
یهو تا برداشتم اون گفت د
وخندید
ولی دیگع تکرار نکرد
با الهام رفتیم گوجه بخریم
الهام کارت کشید ،فروشنده گفت خدا برکت بده
به مانی قطره مولتی ویتامین دادم
رفتم قطره چکان بشورم
دیدم ساکته درحالیکه همیشه تا از پیشش میرم گریه میکنه
برگشتم دیدم دستمال کاغذی گذاشته تو دهنش داره میخوره
یه آلو سیاه رو گذاشتم تو عصاره خوری
دادم مانی خورد
خیلی خوشحالم،چون از صبح هرجی میدادم نمیخورد
الانم داره آب جوشیده سرد شده تو شیشه میخورد
امروز رفتیم آبشار مجن
یکی از اهالی روستا عروسک پارچه ای میفروخت
رفتم برای ماتی بخرم،همشون جای چشم دکمه داشتن،ترسیدم بکنه بخوره
یکیشون دکمه نداشت،گفتم این چیه
گفت لی لی پوت
همونو خریدم
پ.ن:۳۵تومن
ما رفتیم عروسی
پدرشوهر نیومد
ماربرگشتیم،همه مریض شدیم
پدرشوهر هم مریض شد
مانی عاشق دالی بازیه
غش غش میخنده
مانی این روزا فقط عاشق یه اسباب بازیه
اونم چوب طبل اسباب بازی که یه میله پلاستیک قرمزه و نوک داره
اوننوکرو میچرخونه تو دهنش حرف میزنه با خودش
مادرشوکت مریض بود
یهو وسط خوابش اومد خونه،گفت مانی روببرم حموم،بیشتر از یک هفته س حموم نرفته،نفرینمون میکنه
سوار اسنپ شدم برم درمانکاه
راننده که یه آقای میانسالیه گفت سلام خوش آمدید
مامان محدثه مبگه من تو دوتا کانال عضوم،دلبرانه و همسرانه
هی مطالبشو براش میفرستم
اونوقت اونتو پیج بازاره
مانی که جیغ جیغ میکرد،نیمدونستم یه روزی دلم برای جیغاش تنگ میشه،یه روزی که خیلی نزدیکه
مانی رو بردیم اورژانس
تبش که قطع شد(حوالی ساعت ۵)،شروع کرد آ نژیوکت دستشو خوردن
ازنجا که به حرز امام جواد ع خیلی اعتقاد دارم،بستم به بازوی مانی
مانی صداش کرفته،مادرشوکت میگه صداش کر شده
مانی تب داشت
میدونستم نباید پاشویه کرد چون لرز میکنه،نباید رو سر پارچه خیس گذاشت
باید کشاله و زیربغل رو خنک کرد
ولی وقتی امین پارچه خیس گذاشت رو سر مانی مقاومت نکردم،فقط دلم میخواست تبش قطع شه
ملی سادات زنگ زد خواهر همسایه شون واکسن ۴ماهگی بچه ش رو زده هی تب میکنه،بردن بهار بستری کردن
از اهواز اومدن زایمان خواهرش،میری بهشون سر بزنی؟
تو دلم گفتم فردا قراره واکسن ۶ماهکی مانی رو بزنم،نکنه مانی هم هی تب کنه
رفتم به بچه سر زدم،حال عمومیش خوب بود،تو آزمایشاتمESr وCRP بالا بود
نشون به اون نشون که فرداش واکسن مانی رو زدیم و دو روز تب کرد،شب دوم بردیم پیش د تاجیک و ازمایش داد و ساعت ۳شب تبش شد۳۹ونیم علی رغم شیاف
و بردیم اورژانس و آپوتل دادیم و تب شکر خدا قطع شد.
بعد صدای مانی گرفت،همزمان ملی پیام داد اون همسایه هه بچه ش مرخص شده،حالا سرفه داره،چیکار کنه.
گفتم خدایا چقدر وقایع شبیه هم ان،چقدر جذبببب آخه؟
اولین ivf رو سرچ کردم،دختر بود
الان خودش دوتا پسر داشت
تیتر روزنامه اون زمان این بود:super babe
متولد ۳مرداد ۵۷ در منچستر
وقتی داشتیم تالارو ترک میکردیم ،از زندایی پرویز عکس گزقتم برای ایمان بفرستم
به الهام گفتم آخرش زهر خودمو ریختم
رفتم از عروسی رضا فیلم بگیرم برای ایمان بفرستم
یهو یه خانم انتظاماتی ظاهر شد گفت فبلمبرداری ممنوعه
بعد یه مدت به الهام گفتم انتظامات کجا رفت فیلم بگیرم؟
یهو یه آقای انتظاماتی رو بهم نشون داد که کنارم ایستاده بود،گفت ایناهاش
کافیه گوشیتو دربیاری تا تذکز بده
بعد یه مدتی گفتم الهام انتظاماتات کجاست؟
تو عروسی مانی گریه افتاد،هرکاری کردیم ساکت نمیشد
خاله حمیرا بقلش کرد،راه بردش،به چشم به هم زدنی بچه رو تحویل داد
گفت بازم خودم
خانم کاووسی برای خدمات بیمارستان ثبت نام کرده بود
امروز امتحان داشت
گفتم چیه؟
گفت آمادکی جسمانی
رفته بودیم خونه زنعمو
میوه آورد
گفت به مانی هم بده،انکور مثل شیر مادره
دخترخاله پدر مادرشوهر تو عروسی بود
مانی گریه میکرد میگفت بذار گریه کنه،چشماش درشت میشه
بعد میگفت حتما دوزهیریهام بچه بودن گریه میکردن که چشماشون درشته
داشتیم تو حیابون ایستگاه میرفتیم،جلومون یه کامیون بود
یه پیرزن میخواست ازخیابون ردشه،دستشو آپرد جلو کامیون وایستاد
به الهام میگم این پیرزنه کامیونو نگه دلشت،اونم وایستاد
الهام میگه حالا اگه ما بودیم از رومون رد میشد
با الهام رفتیم بانک برای مانی حساب ارزی باز کنیم
من تو باجه بودم،مانی بقل الهام بود تو بانک راه میرفتن
میگفت از کنار هرباجه ای رد میشدم میگفتن کار این خانومو زودتر انجام بدین بچه کوچیک بقلشه
مبخواستیم بریم عروسی
زنعمو گفت انسولینمو خونه الهام میزنم دیگه(به جای قبل غذا)
بعد که رفت بزنه گفت اللهم صل علی محمد وآل محمد
گفت من هربار انسولین میزنم ۵تا صلوات میفرستم
عمو شکرالله مانی رو ناز میکرد بهش میگفت نامرد
بعد بردمش خونه مون،دیدم سعیده نازش میکنه میگه نادون
دیشب خسته و کوفته سه ونیم صبح رسیدیم شاهرودم
بیست دقبقه به اذان صبح بود،میدونستم بخوابم نمازم قضا میشه
گفتم بیداربمونم نماز بخونم بخوابم
ساعت ۴رفتم بخوابم گفتم خدایا،من خیلی خسته و له ام،میشع مانی ساعت ۸بیدارشه؟(همیشه ۶بیدار میشه)
صبح باگریه مانی بیدارشدم،دیدم ۵دقیقه به هشته