تگرگ

مادرشوهرم اینا داشتن از آبخوری میومدن

گفت چند روز دیگه برمیگردیم به درختا آب بدیم.

تودلم گفتم کاش بارون بیاد،بعد یهو گفتم بارون کجا بود وسط تابستون؟

امروز بهش گفتم کی میرین درختا رو آب بدین؟گفت خاله زهرا زنگ زده بارون خوبی اومده و درختا سیراب شدن.

گفتم واقعا؟

گفت آره،رامین زنگ زد به امین که تگرگ اومده حتی

عمق

غم به شما عمق می‌دهد، و شادی ارتفاع. 
غم ریشه‌هایتان را گسترده می‌کند، و شادی شاخه‌هایتان را. 
شادی مثل درختی است که به سمت آسمان می‌رود، و غم مانند ریشه‌هایی که تا بطن زمین پایین می‌روند. 
هر دو مورد نیازند، و هرچه درختی بلندتر شود، هم‌زمان ریشه‌هایش عمیق‌تر می‌شوند …

السلام علیک یا ابا عبدالله

سلامی بی جواب از جانب خوبان نمی ماند

نمیذاره از دلمون رد شه

دیروز به مادرشوهرم میگفتم شما که نبودین امین دوبار تو حیاط چایی دودی درست کرد،خیلی خوشمزه میشد

شب رفتیم تعزیه،ازتوماشین،برگشتنی یه جا نذری میدادن،رفتیم گرفتیم،چای آتیشی بود.

بذر مرغوب

قلب نوجوان ، مثل زمین بایر است . هر بذری در آن کاشته شود می پذیرد…پس قبل از اینکه دیر شود و قلبت مملو از بذر نامرغوب گردد ، بذر مرغوب بکار .

امیرالمؤمنین علی ع

راز

مامان میگه آراد و آتمین داشتن برنامه کودک میدیدن راجع به راز بود‌،خانومه میگفته نباید رازو به کسی گفت

بعد میگه آتمین عصر اومده تو گوشم میگه میخوام برنامه کودک کارواش ببیینم،به کسی نگو،رازه

ایست

تو بیو واتساپ سوسن نوشته امتحان دارم،پیام و تماس جواب نمیدم.بعد کنارش یه علامت ایست

خونه خودته

حاج آقا قرائتی میگه تو حرم امام حسین ع میشه مسافر بود و نماز کامل خوند،چون اونجا خونه خودته(خونه شهادت)

بعد میگه تو مسجد کوفه (خونه ولایت)و مدینه(خونه نبوت) و مکه (خونه الوهیت)هم میشه‌.

مرتبه

حاج آقا عالی میگه حضرت علی اصغر ع تو این دنیا ۶ماهه بودن،والا مراتبی بالاتر تو اون عالم طی کرده بودن.حضرت رقیه تو این دنیا سه ساله بودن،‌الا خیلی بیشتر بودن

بعد میگه مثلا حضرت عیسی ع یک روزه بودن،صحبت کردن گفتن من پیامبرم

چون مراتبی رو قبلش طی کرده بودن

آخه

سعبده میگه به تربچه ها گفتم چرا شما صبح بیدار شدین منو از خواب بیدار نکردین؟

میگه گفتن آخه تو خواب بودی

مثل محمد

دیشب موقع گاندو برقا رفت

میخواستم زنگ بزنم ۱۲۱ بگم پس گاندو چی؟

پسرشیرینی فروش

مغازه رو قراره یه نفر اجاره کنه برای شیرینی فروشی

الان اومده یه نگاه بهش بندازه،به امین میگم پسر شیرینی فروش اومد

قوه الهی

محمد فیلی اومده تلوزیون

مبگه واسه گریم نشستم چندبار داود میرباقری به مسعود ولدبیگی گفت عوض کن

میگفت من خسته شده بودم ولی مسعود نه،تازه بعد منم یه عده دیگه اومدن نشستن ولی اون خسته نبود

میگه اینا نیروهایی بود که تزریق میشد،خود آدمم شابد نفهمه

روزی یک نوشابه میخوره

سس سفید تو یخچال بود

داشت تاربخ انقضاش تموم میشد،به امین میگم چرا نمیخوریش؟تو که همه جیزای مضرو میخوری،اینم دشمن کبده

بالین بیمار

یه مصاحبه میدبدم با دکتر ثقفی مدیرگروه زنان مشهد ،آخرش گفت

امیدوارم خدا مرگ من رو بر بالین بیمار یا در کلاس درس قرار بده

نیکو وشمشیر نورانی

زنگ زدم خونه

آرادگوشی رو برداشت

گفتم چیکار میکنین؟

گفت برنامه کودک میبینیم

گفتم چی؟

گفت: نیکو وشمشیر نورانی،بعد گوشی رو برد کنار تلوزیون صداشو بشنوم

تله پاتی

گربه تو حیاط آبخوری بود

یاد فیلم اشیا از انچه میبینید به شما نزدیکترند افتادم،به مادرشوهرم میگم زن باردار اگه انکل گربه بگیره،بچه ش کور میشه

گفت خدا نکنه

تلوزیونو روشن کردم،دیدم اشیا از آتچه میبینید به شما نردیکترند داره

شکر

میخواستیم بریم آبخوری

به امین گفتم هوس قورمه سبزی سرد کردم

دیگه نگفتم هوس آرش رشته هم کردم

رفتیم آبخوری،ناهار قورمه سبزی بود،رو اپن هم یه ظرف آش رشته بود که خواهرشوهر خاله حمیرا آورده بود

دلهای ما خفته است

عطار-تذکره الاولیا

و پرسیدند: یا شیخ! دلهای ما خفته است که سخن تو در دلهای ما اثر نمی‌کند. چه کنیم؟

گفت: کاشکی خفته بودی که خفته را بجنبانی بیدار گردد. دلهای شما مرده است که هرچند می‌جنبانی بیدار نمی‌گردد.

پرسیدند: قومی اند که در سخن ما را چندان می‌ترسانند که دل ما از خوف پاره شود. این روا بود؟

گفت: امروز با قومی صحبت دارید که شما را بترسانند و فردا ایمن باشید بهتر که صحبت با قومی دارید که شما را ایمن کنند وفردا به خوف اندر رسید.

تورژسانس

دیروز رفتیم خونه ننه لیلا ملاقات بابااکبر بعد عمل هرنی

سبزی چیدم از حیاطشون

آوردم پاک. کردم شستم پهن کردم خشک شه

صبح پاشدم دیدم مچاله شده

امین میخواست بندازه دور،گذاشتم تو ظرف آب،دوباره تازه و آبدارشدن

اگر کم است بگو سر بیاورم

این دل اگر کم است بگو سر بیاورم

یا امر کن که یک دل دیگر بیاورم

 

خیلی خلاصه عرض کنم: دوست دارمت!

دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم

 

از هم فرو مپاش، برای بنای تو

باید بلور و چینی و مرمر بیاورم

 

بر عرشه ی سرودن شعری برای تو

من با کدام قافیه، لنگر بیاورم

 

وقتش رسیده این غزل نیمه‌ سوز را

از کوره‌ های خود‌خوری ‌ام در بیاورم

سیدمهد موسوی

فداش

د ق اسمی مبگه به عسل گفتم اسم دوستاتو بگو

میگه یکیش سه رابی بود

شالی کوبی

زهره میگه بابل برقا میره

در و پنجره رو باز میکنیم بوی دود ساقه برنج آتیش زده ادمو خفه میکنه

هرگز نشه فراموش،لامپ اضافی خاموش

آراد میگه من بابارضا رو دوست ندارم

 چون برقا رو هی خاموش میکنه

دودکش

خاله فاطمه میگه برقا رفته

محمد زنگ زده ۱۲۱ دعوا که پس دودکش چی میشه

کوتاهترین داستان جهان

برای فروش:کفش بچه،هرگز پوشیده نشده

همینگوی

از مسابقه دورهمی