ان الله يحول بين المر و قلبه
امروز با دكتر اسماعيل ز اده كلاس PMPداشتيم.
اولين اسلايد آيه ٢٤از سوره انفال بود:
ان الله يحول بين المر و قلبه
همانا خداوند بين انسان و قلبش واقع است.
تو ترجمه دكتر الهي قمشه اي ديدم نوشته:
از اسرار دروني همه آگاه است
امروز با دكتر اسماعيل ز اده كلاس PMPداشتيم.
اولين اسلايد آيه ٢٤از سوره انفال بود:
ان الله يحول بين المر و قلبه
همانا خداوند بين انسان و قلبش واقع است.
تو ترجمه دكتر الهي قمشه اي ديدم نوشته:
از اسرار دروني همه آگاه است
داره تلوزيون نشون ميده.
مهمان برنامه ميگه تو فيلم رستاخيز احندرضا درويش هيچ وقت از پا نميفتاد.
ميگه ازون فرمانده ها بود كه به تعبير حاح قاسم ميگفت:بيا
نميگفت برو
سعيده ميگه دوباره تو موسسه قراره شاگرد بگيرم.
از هيچيش بدم نمياد جز زنگ زدن.گوشم داغ ميكنه.
اونم چه حرفايي؟
ميرسم؟ميتونم؟كسي بوده كه..؟
حرفهاي چرت تكراري
داشتيم با سعيده از شاهرود ميرفتيم بابل
يهش ميگم شام آوردي؟
گفت نه فقط مواد اوليه
گفتم من يه عالمه برنج آوردم
گفت دستپخت مادرشوهرت؟
گفتم اره
گفت كاش مواد اوليه ميداد
مامان هميشه مواد اوليه ميده بياريم.مثلا بك كيسه سيب زميني
سعيده يگه نده بهتره.اينجوري فقط آرتروز ميگيريم.
اون موقع ها اختر ميگفت ساك سنگين بلند كنيم فقط رگاي دستمون برجسته ميشه
با طهما سبي داشتيم تلوزيون ميديديم.
يهو يه سري كيف نشون دادن با چرم كاكتوس درست كرده بودن.
گفتم بيچاره كاكتوسا.
اونم گفت چي ميگي بابا؟طفلك گاوا
گفتم خب منم طرفدار حقوق گياهانم.
صبح خواب بودم.ديدم زنگ خونه مادرشوهرمو ميزنن.
بعد دوتا زدن جواب ندادن.
زنگ ما روزدن.
ديدم عبدالصمده.امينو بيدار كردم گفتم پاشو عبدالصمده.
گفت ولش كن الان مامان باز ميكنه.
ديدم دوباره زد.
به امين گفتم پاشو قرار بوده ناهار اينجا باشن.
گفت اي بابا،ما نميدونيم خونشون كجاست اين هي مياد.
خنده م گرفت.
يهو مادرشوهرم درو باز كرد.
به امين ميگم اين كه الان مانميدونيم خونشون كجاست خوبه؟
ميخنده
بعد ناهار خوردم با عبدالصمد و حميده زنش.
عصر اونا رفتن مهموني خونه زنعموي امين بعد خونه خانومي كه تو شيرخوارگي به عبدالصمد شير داده بود و الان مريض بود.
بعد شام ميخواستن برن خونه دختر دايي زن اولش!!!
به پدرشوهرم ميگم اينا الان از گرگان فقط واسه ديدن اومدن؟
ميگه آره ميخواي بگي چع حوصله اي دارن نه؟
گفتم آره
گفت قديم همينحوري بود.همه ميرفتن شام خونه همديگه نه مثل الان
محمدپور داشت ميخنديد.
بهش ميگم چي شده؟
ميگه خانم شفيعي ان داره غرغرميكنه،ميگه عباس زاده سال دو بيه،انگار فارغ التحصيل بيه.
امروز يه خانم باردار شيشه اي اومده بود درمانگاه.
رفتم بهش گفتم هرچندوقت يه بار هروئين ميكشي؟
گفت شيشه ميكشم .عشقيه.هروقت دلم بخواد.
قرار شد مشاوره مسمومين بديم.
بعد محمديان رفت بالاسرش.گفت ميكشي يا ميخوري؟
گفت وا.مگه خوردنيه؟ميكشم
بعد محمدپور گفتم زنگ بزنه به منوچهري جهت شروع متادون.
اونم گفته اين دوتا باهم فرق دارن.مريض شيشه ايه ميخواين متادونيشم كنين؟واسه ترك هم بايد بستري شه ببينمش
خانم بهراميان ميگه از قرصهاي بابام لوتيروكسين آوردم واسه زايشگاه
به نظرت قبوله يا دزديه؟
در راستاي خاطره قبلي
به سعيده ميگم خوب شد به طهماسبي نگفتم ستايش ميبينم
ميگه اره بابا،والا آبروي زنانو جلوي داخلي ميبردي
بش ميگم همينكه از بي كشيكي آبروم جلو تو رفته بسه
من و طهماسبي و رزيدنت داخلي تو پاويون داشتيم ضبحانه ميخورديم
طهماسبي داشت ميگفت قبلا ٢ميخوابيد
الان ٣/٥
بش گفتم چرا؟گفت سريال ميبينم
گفتم چي؟
يه اسم خارجي گفت بعد گفت راجع به زندگي دوتا خوناشمه.بعد يه كمشو برام تعريف كرد
بعد گفت پسره به دختره گفت بامن ازدواج ميكني؟
اونم گفت اره.بعد گردنشو خورد
بعد گفت تو سريال نميبيني؟
گفتم ميبينم
گفت چي؟
گفتم هيچي ولش كن
بعد اسم يه سريال خارحي اورد.گفت اين؟
گفتم نه.
بعد دوتايي داشتن نگام ميكردن و منتظر بودن اسمشو بگم
گفتم ايرانيه.ولي نگفتم ستايشه.
واسه سعيده تعريف ميكردم.گفتم خوب شد نگفتم.چون طهماسبي رو ممكن بود گول بزنم راجع به ستايش اما رزيدنت داخلي گول نميخورد.
سعيده همش ميگه چقدر كم كشيك داري؟
امروز بش گفتم چهارشنبه ميرم خونه
گفت جمعه ش كشيكي؟
گفتم اره
گفت گفتم اگه نباشي همين الان ميرم زنان ميخونم
امروز دكتر ب ر ات داشت دعوام ميكرد.
ميگفت چرا شروع اينداكشن مريضي كه پرسيپيته شد نبودي؟
گفتم من ديروز ٦:٣٠اومدم بيمارستان.٢/٥صبح رفتم پاويون
گفت منكر زحمات شما نيستيم.شماييد كه ما بخش و زايشگاه رو ميسپريم بهتون و خيالمون راحته.
ولي ما يك تيم ايم.وقتي يكي گل ميخوره تمام زحمات تيم هدر ميره.مانبايد بذاريم كسي بهمون گل بزنه