شب عاشورايي كه مليحه تازه عقد كرده بود من و مليحه يهو ناخواسته خنديديم

ننه دعوامون كرد

گفت امشب دختر يزيد به وقيه انگشتراشو نشون ميده ميگه:"دو دستم پر طلاي،سر انگشتم حناي،اي دختر،اي دختر"