شهید قاسم عزیزی
ای سرو سر جدا که به سامان رسیده ای
با سر به پایبوسیِ جانان رسیدهای
بالابلندِ من که چنان شمع در سکوت
آهی کشیدهای و به ایمان رسیدهای
جز سوختن چه بود مراد از وجود ما؟
آری به درک سورهی انسان رسیدهای
قلب سلیم را نسپردی به این و آن
تا انتهای راه، مسلمان رسیدهای
با داغی از مدینه که یکعمر با تو بود
اینک به داد مادرت ایران رسیدهای
ای از پرندگان مهاجر، صبورتر!
دیگر به آسمان شهیدان رسیدهای
تا مرگ، تا چشیدنِ احلیٰ مِن العسل
چون صاعقه چه گرم و شتابان رسیدهای
دیدی که سوختن، در باغ شهادت است
میبینمت که مست و غزلخوان رسیدهای
آتش فرونشسته... ببین! این حسین توست
قاسم بلند شو! به گلستان رسیدهای
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۴ ساعت 6:0 توسط مریم
|