محمدعلـــی، پســـر دخترم، نـــوزاد بود. هرچه اصـــرار کردیم او را بغل بگیرد و ببوســـد و بـــا او هـــم خداحافظـــی کنـــد، راضی نشـــد. احســـاس کردم دوســـت نـــدارد محبت محمدعلـــی او را دچـــار تردید کند؛ اما من که راضی نمی شـــدم، بـــه زور او را به داخل خانـــه برگرداندم و ناچـــارش کردم محمدعلی مان را ببوســـد.

ازکتاب چشمهایش را میشناختم-شهید سید حسین عظیمی