عین آب خوردن
پارسا جلوی خانه پدربزرگ مشغول دوچرخه سواری بود؛محمد با دوستش که دست وبالش خالی بود آمده بودند آنجا
پسر دوست محمد توی ماشین بود. وقتی بچه ی کوچک، دوچرخه سواری پارسا را دید، بهانه گرفت. محمد درجا دوچرخه را گذاشت در صندوق عقب ماشین او و آن را داد بهشان. بعد پارسا را هم آرام کرد و گفت: «خودم دوباره یکی عینش رو برات می خرم.» مثل آب خوردن ازین کارها انجام میداد
ازکتاب از شائولین تاشام
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 11:41 توسط مریم
|