پارسا جلوی خانه پدربزرگ مشغول دوچرخه سواری بود؛محمد با دوستش که دست وبالش خالی بود آمده بودند آنجا

پسر دوست محمد توی ماشین بود. وقتی بچه ی کوچک، دوچرخه سواری پارسا را دید، بهانه گرفت. محمد درجا دوچرخه را گذاشت در صندوق عقب ماشین او و آن را داد بهشان. بعد پارسا را هم آرام کرد و گفت: «خودم دوباره یکی عینش رو برات می خرم.» مثل آب خوردن ازین کارها انجام میداد

ازکتاب از شائولین تاشام