خیر
یک بار گفت: «یه ربع می تونی کارم رو جمع کنی؟»
قبول کردم. رفت پیش رئیس شعبه. با نگاه دنبالش می کردم. روبه روی باجه ها شیشه بود و بیرونِ بانک از آن معلوم می شد. رفت آن طرف خیابان. پیرزن خمیده ای، داشت خرت و پرت های زیاد و سنگینی که خریده بود را به سختی حمل میکرد.محمد آن ها را از دستش گرفت؛ آهسته و پابه پای او راه افتاد و از دید من خارج شد. یک ربع بعد، نفس نفس زنان آمد و نشست پشت باجه. نگاهش کردم؛لبخند زد وگفت:توهم تو این کار خیر شریک بودی
ازکتاب از شائولین تاشام
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 23:49 توسط مریم
|