کبوترسفید
توکتاب دیدارباملائک نوشته همسرشهید مهمون داشتن
بچه یکسالع هم گریه میکرده
بچه رو میبرن جلوی عکس شهید میگن مگر نگفتی کمک میکنم؟علی پسر تو هم هست،من امروز کلی کار دارم
بعد میرن تو اشپزخونه
یک کم میکذره میبینن بچه میخنده،میان توهال میبینن یه کبوترسفید رو طناب نشسته؛هرچندلحظه یکبار سرش رو تکون میده وعلی میخنده
اژکتاب دیدار با ملائک
+ نوشته شده در جمعه سوم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 14:58 توسط مریم
|