رسیدم وسط خیابان، یک دفعه صدای علی را شنیدم: «مامان خانوم!» برگشتم، کسی نبود. ماشین مثل موشک از کنارم رد شد و من به عقب پرت شدم، کم مانده بود تصادف کنم و باد چادرم را ببرد! از دیدن صورت ماهش محروم بودم؛ اما همه جا حضورش را حس می کردم. در خانه و خیابان مراقبم بود

اژکتاب قصه ننه علی