مادرم هم سر کار رفت و آخر شب برمی گشت خانه تا ما تنها نباشیم. نیمه های شب که از خواب بیدار می شدم، می دیدم مادرم با آن همه خستگی رو به قبله ایستاده و نمازشب می خواند. خیلی معتقد بود؛ به یاد ندارم نماز شبش را ترک کرده باشد.

میگفت خدا برکت زندگی رو تو دوتا چیز قرار داده؛نون حلال روز و نافله ی شب

ازکتاب قصه ننه علی-مادر شهیدان امیروعلی شاه ابادی