خیلی اصرار کردم تا خوابش را برایم تعریف کند. گفت: «دیشب به بی بی، حضرت زینب(ع) گله کردم. گفتم سه ماهه پاسپورت توی جیبمه، پوتین پام. هر روز این در و اون در می زنم، قابل نمی دونی. اینکه هنر نیست هرچی بالیاقته می بری. اعجازت اینه که بی لیاقت ببری. اعجازت اینه که اونی که بَده رو ببری. صبح خواب دیدم مامان. توی عالم خواب دیدم، بی بی گفت: بالاخره شما هم دعوت شدی. مامان همه ش این گوشی دستمه. منتظر تماسم.

مجید گریه میکرد؛ته دلم لرزید؛انگار جگرم کنده شد

خودم را به آن راه زدم و خندیدم تا فضایش عوض شود؛گفت باشه مامان خانم شوخی بگیر

ازکتاب اردیبهشت اتفاق افتاد-شهید حجت الاسلام مجید سلمانیان