دخترپدری
بین بچه ها، فاطمه بیشتر از بقیه دلتنگ میشد. در سه اعزام قبل، فاطمه به ندرت اسم بابایش را میآ ورد، اما این سری و با نزدیک شدن به سه سالگی، هر روز از من پدرش را جویا میشد. می گفت: «زنگ بزن با بابا حرف بزنم.» اگر جایی میر فتیم که شکلاتی مید ادند، می گفت: «یکی برای بابا، یکی برای خودم!» هر بار هم که از تلویزیون نماز ظهر حرم حضرت معصومه عرا نشان مید اد، فاطمه با دلتنگی میپرسید: «مامان،بابا الان اینجاست؟داره نماز میخونه؟زنگ بزن بیاد خونه
از کتاب کنج حرم
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 16:20 توسط مریم
|