توکتاب شهید عزیز از زبان دوست شهید نوشته یکروز تو زمین روستا کارمیکردم؛اومدم حانه مهمان داشتیم ونتونستم ژود بخوابم؛نماز صبحم قضا شد؛بیدارشدم نماژم راخواندم و دوباره رفتم روستا

یکی از رفقای مشترک من ومحمود اومد تماس گرفت؛گفت یه چیزی هست روی گفتنش رو ندارم

گفتم راحت باش

گفت محمود گفت به عبدالله بگو هیچ وقت نگذارد نماژ صبحش قضا شود

ازکتاب شهید عزیز